آداپتورم سوخت...بعد شارژر موبایلم ناپدید شد مثل اینکه هر گز شارژر نداشتم...نه اول شارژرم گم شد بعد اداپتورم سوخت ..اها قبلش عینک عزیزمو دزدیدن...اره سیرش اینطوریه اول عینک بعد شارژر بعد اداپتورو بعد هم فلش مموریم..ودر سکوی اول بدشانسی ایستاده :گوشیم...اینا تاره خسارات مادی وارد شده هستند.
یا همه عوض شدن یا من ...دیگه دورو برم اینقدر جالب نیست که بود...
می گن واسه یکی بمیر که واست تب کنه :))))))!نصیحت خود درگیرانه ای به خودم بود یا یه یاداوری..
پارسال همین موقع کلی دوست جدید پیدا کردم...دلم دوستای جدید می خواد کلی..
کلی چیز دیگه تو ذهنم می لولد که کلیشه ی خودسانسوری که من دچار انم مجالم نمی دهد..
+ at
88/07/12ساعت
10 PM  توسط یاسمن
|
من باب عنوان باید عرض کنم دکتر کرمی اواسط ترم بود که ضمن ابراز نگرانی از وضعیت تحصیلی دانشجویان پای سعدی رو هم وسط کشیدن که افتادن هم غصه نداره هچنان که سعدی می فرمایند...البته دکتر کرمی همچنین با بیان اینکه چنگال عدالت منتظر ماست پیشاپیش مراتب همدردی خود را نسبت به درگذشت عزیزان دانشجویان در ایام امتحانات اعلام کردند...این استاد بی نظیره/
تحقیقات نشون داده بچه ها آمالشونو در ساخت کاردستی(!) به کار می گیرن.تنی چند از دوستان در حال ساخت روباتی هستند که بنده فیلم این عزیز رو می دیدم متوجه شدم چشمون ایشون سبز! هستش...(بور دوس دارن لابد..!!)/
جدا از تفویض سمت ریاست به کسی در ارگانی تعجب کردم بسیار بسیار../
بنده در همین مکان مراتب دست بوسی خود را خدمت استاد محترم میرا اظهار میدارم که مانع شدند بنده بیشتر از ۱۷ واحد بردارم که در این هفده واحد چون حمار مانده ام.../
+ at
88/06/03ساعت
8 PM  توسط یاسمن
|
من بعضی چیزا رو فقط خوندم...دیدم ... شنیدم.. ولی نچشیدم یکیش مرگ یه عزیزه یکی دیگشم زندانی شدن عزیزیه...متاسفانه وقایع اخیر مجربم کرد و خوشبختانه الان دکتر آزاده.. دوست دارم ببینمش...یکی دیگه از اون موارد سابقا نچشیده و اکنون چشیده دزده! دو دقه عینک افتابیمو تو بوفه جا گذاشتم همین که برگشتم همه اهل بوفه گفتن یه اقایی برد پیش قیاسی حالا این وسط یکی دزده!
پ.ن:تغییر به خاطر احترامی که برای کسی قایلی منطقی نیست اما عملیست..
+ at
88/05/30ساعت
0 AM  توسط یاسمن
|
یه فیلم تو گوشیم دارم از هفته دوم دانشگاه زمانی که پشت هم زدنا شروع نشده بود ...تو این فیلم ادمایی کنار هم ایستادن و می خندن که شاید الان به هم سلام هم نمی کنن... یه صمیمیت دبیرستانی تو فضا موج می زنه..
"اعترافات گالیله در دادگاه نمایشی از گردی زمین نکاست"جمله جالبیه نه؟
+ at
88/05/18ساعت
2 PM  توسط یاسمن
|
من زنده ام ، من خوش شانسم ، من تیر نخوردم ، من باتوم نخوردم ، من دستگیر نشدم ، من زنده ام.
من زنده ام ، من نفس می کشم ، من ارزو می کنم ، من فکر می کنم ، من زنده ام.
سهراب زنده نیست ، سهراب نفس می کشید ، سهراب ارزو میکرد ، سهراب فکر می کرد ، سهراب زنده نیست.
سهراب زنده نیست ،سهراب خوش شانس نبود ، سهراب تیر نخورد ، سهراب باتوم خورد ، سهراب شکنجه شد ،سهراب زنده نیست.
من نوزده سال دارم ، سهراب نوزده سال داشت.
من امروز جلوی اینه سهراب اعرابی شدم ، چقدر تلخ بود..
من امروز جلوی اینه گریستم برای من ،برای سهراب ، برای سهرابها ، برای ما.
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت و بس
*
چند وقته به اینده که فکر می کنم ، تصاویر واضح قبلی رو نمی بینم
امروز فهمیدم دیگه عطری رو که سه چهار ساله استفاده می کنم دوست ندارم، حس کردم بوی منو نمی ده، امروز حس کردم عوض شدم...
؟*
می فهمم چگونه ولی نمی فهمم چرا؟
+ at
88/05/09ساعت
1 AM  توسط یاسمن
|
علامت انسان رشدنیافته این است که می خواهد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد
و حال ان که علامت انسان رشد یافته این است که می خواهد در راه یک هدف به فروتنی زندگی کند
+ at
88/05/04ساعت
2 PM  توسط یاسمن
|
امروز تقویمم رو ورق می زدم ،به 25 خرداد رسیدم ،دوشنبه ،روز گل و گیاه ، روزی که قرار بود اولین امتحان بعد از انتخابات برگزار بشه ، 25 خرداد صفحه ای که بالاش یه اقتصاد گنده داشت و یه کم پایین تر نوشته بودم:
"دانشکده شلوغ بود، همه عصبانی،دیشب بچه ها رو زده بودن ، کشته دادیم ، می کشم می کشم انکه برادرم کشت،امتحانا افتاد 15 هم به بعد(شهریور)استادا استعفا (گ.ه) می خورن استعفا ندن شهید دادیم (یکی از بچه ها می گفت)...نمی دونم...فقط نمی دونم...."
درست یادم می یاد با ورود سعید شیرکوند فریاد شیرکوند حمایت حمایت از بچه هایی که تو و بیرون ساختمان اداری جمع شده بودن بلند شد به طرف جمعی که دورش بودن رفتم و نگاش کردم...صورتش یه حس خوبی بهم داد حس دلگرمی....
تو وبلاگ حمیدرضا خوندم دکتر شیرکوند رو گرفتن..
چرا نشستیم ؟چرا چیزی نمی گیم؟!
سعید شیرکوند یا به قول خودش شیرک وند یکی از بهترین استادای دانشکده با کلاسای شلوغ ، تاخیرهای نیم ساعته و قوانین خاص ، متولد 1337 ، اقتصاددان ، معاون وزیر اقتصاد در دوران اصلاحات ، عضو ارشد جبهه ی مشارکت اسلامی و عضو هییت علمی دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران است.
کاشکی راهی برای نشون دادن اعتراض به دستگیری دکتر پیدا کنیم ،
بچه های مدیریت شیرکوند در بند است.
+ at
88/05/03ساعت
11 AM  توسط یاسمن
|
روز دوم کار اموزی ما مصادف شد با مرخصی منشی منم دم دست بودم نشوندنم جای ایشون کلی واسه یاشار (کسی که من کاراموزشم ) غر زدم گفتم دیگه نمی یام بیچاره دلم سوخت واسش !مونده بود چی بگه هی می گفت حالا همین یه امروزه...
*
هر کسی یه قهرمانی تو زندگیش داره معمولا یه راهنما یه معلم یکی که تاثیر گذاشته تو روند رشد فکریش معمولا هم طرف ادم حسابیه...اما در مورد من:کسی فهرمان منه که به دروغگویی شهره بود حالا بماند که چطور قهرمان منی شد که روراستی برام ارزشیه که بهش مصرانه پایبندم:
دروغ زیباست
وز پی او
دلنشین است
چرا که او را یاداور است
به من دروغ بگو!
داشتم می گفتم من اقای معلمی داشتم که جهت فکریمو تغییر داد ادمی مرموز که هیچکی هیچی از پشت پردش نمی دونست همش همون نقشایی بود که بازی می کرد دلم براش خیلی تنگ شده چند روز پیش دیدمش ..جلو نرفتم و تو دلم موند کسی که من بدون او من نبود کلافه به نظر می رسید ....
*
ازادی به معنای این است که مسولین و مردم پاسخگویی را بیاموزند "هایک"
همیشه دوست داشتم به کسایی که مذهبین و تعدادشون دورو بر من کم نیست نزدیک بشم با توهم اینکه ایده ای دارن یا یه کمی کار درستن الان از اینکه قدرت تحلیل ندارن حالم بهم می خوره ... البته شامل همه نمی شه ...
+ at
88/04/14ساعت
4 PM  توسط یاسمن
|
من یه مهر ابی و یه ۱۰ قرمز تو شناسنامه ی تمیزم دارم...
من ۴ تا روبان سبز رو کیفم دارم..
من کلی یعس تو دلم دارم...
اقای م به شما اعتماد کردیم انچه می شد انجام دادیم و منتظر گام شماییم و عکس العملتان به انچه شد...
پ.ن: اینطوری نوشتم یعس تا با یاس اشتباه نشه چون کلیم یاس تو دلم دارم یا شاید داشتم..!)
+ at
88/03/23ساعت
11 AM  توسط یاسمن
|
تو دنیا خنده سهمیه بندی شده اگه امروز کلی بخندی فردا باید حلقتو ببندی و صبر کنی مثل یه بازی کامپیوتری سهم خندت پر شه بعد دوباره بخندی بعد حلقتو ببندی..گاهی تحمل دنیا سخت می شه گاهی همیشه یه گند پیش می یاد مثلا من همیشه گند می خوره به انتخاب واحدم...
تولد شیوا... هورا... هورا... خوش گذشت...تولد مریم...دم "م"...اااا..ااا...اقای "ص" به دوستای مشترک چرت و پرت گفتی؟؟!!؟؟!!!!!!!؟؟؟1؟!؟!/1؟!!
صبح بیدارم نکرد ،قم نرفتم...خر نمیزنم..
1984 تموم شد و کلی غمگین شدم...
نمی دونم!
+ at
88/03/20ساعت
2 AM  توسط یاسمن
|
چند روزی بود که موقع پیچیدن از بیرون به طرف در شیشه ای چندتا توت زیر پام له می کردم... بعد کلاس دکتر کرمی داشتم به توتای رو درختا نگاه می کردم با خودم فکر کردم کاشکی اکیپ شیم توت بچینیم بخوریم بعد فکر کردم چرا توتارو برای خیریه نفروشیم و یه امکان عملی برای بازار یابی ایجاد نکنیم...با یکی از بچه ها در میون گذاشتم پیشو گرفت و ما شدیم توت فروش دانشکده...خندیدم واقعا به اندازه ی کلی درخت توت امروز خندیدم...دکتر اسلامی بابت 4 ظرف توت یه تراول پنجاه تومنی داد و دکتر نوروش هیچی نداد...اگه فردا صبح سوسک شم خوشم که توتفروشیمو کردم...می خوام برم قم تو تبعید خر بزنم...
توت،شاه توت،توت فرنگی
محصول مدیریت و سایر جاها
بشتابید!
+ at
88/03/11ساعت
6 PM  توسط یاسمن
|
هوا دلگیر،درها بسته ،سرها در گریبان ،دستها پنهان،نفسها ابر،دلها خسته و غمگین ،درختان اسکلتهای بلوراجین،زمین دلمرده ،سقف اسمان کوتاه،غبار الوده مهر و ماه زمستان است...،روزی از روزهای سرد زمستون سه تا خرگوش باهوش که چند ماهی می شد که بازی تقدیر دور هم جمعشون کرده بود و دوست شده بودن اکیپی بیرون می رن،دست بر قضا خرگوش۱ به خرسی که به خواب زمستانی رفته برخورد می کند و دست اقا خرسه داستان اسیب می بینه (که دست راستش هم بوده!)،بنده خدا خرگوشه۱ کلی می ترسه و اون ته ته اعماق دلش فقط می خواسته حالا که خرسه خوابه از اونجا بره بعدشم جنگل اینقدری بزرگ هست که دست اقا خرسه به خرگوشه ما نرسه...تو بحبوحه ی "حالا چی کار کنیم؟" بودن که یکی از دوستای خوب اقا خرگوش۲ که خرگوش۱ خیلی قبولش داشته پیشنهاد می ده شماره بابشو بذاره وقتی که بهار اومد و اقا خرسه بیدار شد با بابابی دوست خوب اقا خرگوش۲ هماهنگ کنه تا خانواده ی خرگوش۱ چیزی نفهمن خرگوش هم بی توجه به عاقبت ماجرا اعتماد می کنه...
دوستان توی این دنیای اکل و ماکول ، اعتماد یعنی ریسک خطرناک،یعنی اعلام امادگی برای با سر پریدن تو گه...همین بحث اعتماد در مورد موضوع این روزا:مثلا گفتیم {از در درامد و شبستان ما منور کرد،هوای مجلس روحانیون معطر کرد}...اما از همون در رفت و من ماندم و بی اعتمادی نسبت به این سبز ها ...بگذریم ...اغاز بهار..
بهار امد و تکاپو و فرار همگانی از کهنگی. جنگل سبز و زیبا و خرگوش مضطرب بود و خرس به بابی دوست اقا خرگوش ۲ زنگ زد،،،
خرس:اقا!زدید قلبمو داغون کردید..رفتم دکتر !پدرم در اومده.. فقط دست نبوده که ناخونامم شکسته ،شستم در رفته ،زیر بغلم می سوزه؛کتفم می خاره..اصلا معلومه چی کار کردین؟!!
بابای مهربان دوست خوب اقا خرگوش۲ دوست خرگوش۱:اقا ما مخلصیم شما خواب بودین هیچ رقمه بیدار نمی شدین!!هر چی هزینه بشه با کمان میل می پردازیم...
خرگوش۱:پدر مهربان دوست خوب اقا گاوه من دست راستو زدم چه ربطی به قلبش داره؟!من خودم هماهنگ می کنم...
بنگ....و شد انچه نباید می شد...
از تهی سرشار ،
جویبار لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه وندر خواب بیند اب وندر اب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من.
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن،
وای،اما- با که باید گفت این؟-من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاریست.
م.امید
پ.ن:این داستان ادامه دارد....
+ at
88/03/01ساعت
7 PM  توسط یاسمن
|
درخت افتاد، توی درخت لونه بود...از بابا بودجه گرفتم برای کتاب...اصول اصول اصول هی می خوام بخونم ولی نمیشه شاید بهتره بگم اون نخواستنه به این خواستنه غلبه می کنه...چه خوب می شد تو یه ردیف بودن...با هم بودن بعد می شد بهشون گفت متحد...داشتم یکی از انشاهای سرونازو که تقریبا پنج سال پیش نوشته بود می خوندم در مورد برف بازی با پرناز و نریمان و شایان و فرشاد...دلم واسه نریمان تنگ شد... چطور می شه بعضی ادما می تونن بین مفهوم پدر و مادر فرق بذارن..!تکرار یه اشتباه برای دومین بار به صورت افتضاح تر! امشب! من سرم درد می کنه...دقیقا پشت جمجمم جایی که تو جریان داری...وقتی هر چی نقد راجع به بل و دلقکش می خونم مثبته ،وقتی اکسس ندارم پروژمو انجام بدم ،وقتی انچه گذشت انچه باید می گذشت نبود ،وقتی جبر زمانه انچه گذشت را از تو دزدید به کلاغ ها نگو خفه شن عملی نیست...
+ at
88/02/18ساعت
0 AM  توسط یاسمن
|
تا حالا توجه نکرده بودم،بارون فریاد میزنه!از زیر پل گیشا که رد میشدم صدای سوتم به گوشم نمیرسید...خندم گرفت...یا خودش داره داد میزنه یا دادشو در اوردن،توجه که کردم دیدم این روندههای اهنی دارن دادشو در میارن...
نمیدونم این اعتراض به خودو تا حالا نوشتم یا نه،دلم سینما میخواد..نه اینکه فیلم نبینما...نه! کلی فیلم دیدم اما دراز کش روی بقایای تختم بدون دوروبریایی که باهام لحظه لحظه ی فیلمو شریک شن...
امروز تنهایی کلی تو بارون را رفتم وسعی کردم فکر نکنم...به چیزایی که میگذره، درسا...فقط بارونو ببینم و به فریادش گوش کنم وسعی کنم بفهمم چی می گه...یه ذره سخته ولی قابل فهمه...شاید باید یه بار همبن جوری من و خودمو ببرم سینما شاید یه چیز جدیدی توش باشه ..همیشه ار اینکه چیزی رو تنهایی بچشم می ترسم..دوست دارم یه ایل دورو برم باشن...
من عاشق یه مسجدم!مسجدی که بالاش یه الله دارهو بین کلی درخته سمته راستش یه کم که چشتو بگردونی یه برج می بینی و سمته چپش کلی برج + میلاد نمی دونم چرا تا حالا ریسک نکردم و نرفتم ببینمش...هر وقت که می بینمش به فرصتی برای دیدنش فکر می کنم ،با خودم و خودم و خودم...اما بعد خودمو می بینم که به دوستام می گم :بچینید بریم ببینیم....!!؟
+ at
88/02/09ساعت
10 PM  توسط یاسمن
|
گفتنی ها کم نیست...هی گوش می دم هی دوباره گوش می دم..من زیادی فکر می کنم!فکر کنم شیرکوند بفهمه کلی افتخار کنه...تو فکرمم فکر می کنم ..هه هه ...و دچار خود درگیری می شوم!!!چرت و پرت زیاد می نویسم که بعدش پشیمون می شم ولی به خودم اجاره نمی دم پاکشون کنم تا به خودم تو یه پریود زمانی بی احترامی نکنم...البته غیر از مورد اخر....نمیدونم این کلمه ی پیچیدخ ی رابطه رو کی اولین بار به کار برد هر کی بود اشتباهی بود...
*
هر ۱۰ تاشون بهم زل زدن.۴تا شونو دوست دارم....!۶تاشونو دوست ندارم!!وقتی ۶ تا موجودی که دوسشون نداری بهت زل زدن...بعضی وقتا همینطور فکر می کنم بعد می بینمشون ...فکر می کنم چه خوبه که من انگشت پای کسی نیستم و خودم ۱۰ تا از اینا دارم ...فکر می کنم حرفامو می فهمن...لبخندمم می فهمن و عجیبه که احساس می کنم لبخند می زنن!...
*
نتیجه گیری چند روز پیش:بوفالو اون پایین+تغییر نحوه ی بر خورد از برخورد من به برخوردی که با من می شود
نتیجه ی نتیجه ی بالا:خوره ی یاسمن نبودگی در روح(کار من نیست...)
نتیجه نتیجه نتیجه ی بالا:حرفای کسی باعث شد دوباره فکر کنم...
نتیجه ی فکر:یاسمن باشم و به بازخور قضیه بی اعتنا(سعی کنم حد اقل)
+ at
88/01/31ساعت
10 PM  توسط یاسمن
|
یه بوفالویی بوده که دوست داشته بدونه قوم و قبیله کجا می رن هی می پرسه هی جواب نمی گیره سعی می کنه تلاش کنه بی خیال ماجرا شه بچسبه به دوستاش بگذرونه به هر جهت بعد یه مدتی می بینه به جایی نچسبیده...به کسی نچسبیده می فهمه به دلیل کمبود امکانات فعلا در خود باید رفت!..
***
**
*
.
+ at
88/01/27ساعت
4 PM  توسط یاسمن
|
I wanted to write a big “I DONT CARE ” here then i realized how much i do care...
I’m kind sick of this thinking ,thinking of getting closer to the meaning of pure friendship and pretending to forget this DOES NOT exist...i’m sick of this..SICK...
+ at
88/01/12ساعت
1 PM  توسط یاسمن
|
تیک تاک تیک تاک تیک تاک ...
مشکی:سریع سریع تاکسی ورق زمان لپ تاپ عینک حتما استرس
قرمز:جلو عقب جلو عقب جزوه زمان خاله فلش شاید استرس
*
یکی داشته راه می رفته به یکی می رسه .شروع می کنن صحبت رو می فهمه طرف اصلا نمی فهمه!..نه اینکه نفهمه ها خیلی هم می فهمه ولی اونو نمی فهمه بعد خودش فکر می کنه طرف رو می فهمه بد تر اینکه طرفم فکر می کنه اونو می فهمه!
*
مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند,من یک مفسر نیستم...
+ at
88/01/08ساعت
8 PM  توسط یاسمن
|
چشم غره می رود ،پشت سرت حرف در می اورد و چند لحظه بعد با تو می خندد و احوالت را جویا می شود و چند لحظه بعدتر تو ادم بده ای هستی که گناهت را نمی دانی ...او یک وشوشکی است...اقا ما دوباره یه سفر من و سنی رفتیم و اونجایی که رفتیم تازه مشکلمو با وشه تندیس ریشه یابی کردم...درس هیچی نخوندم...دیشب فقط دو ساعت خوابیدم ...
پ.ن:رفتم به بوشهر عزیزم ولی نه ان بود که می پنداشتم...امسال عید دوستای خوب خوب پیدا کردم مرررسی خدا...راستی مردک " ر.ی.د.ه " به خونه ی سابقمون! بسیار بسیار غمگین گشتم...
+ at
88/01/06ساعت
11 AM  توسط یاسمن
|